لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 3 بهمن 1390

تمامی ندارد...

او رفت

و این خود

شعر بلندی است

.

.

.

ادامه مطلب ...
پنجشنبه 29 دی 1390

همه چیز شکستنی است، حتی عُرف!

این که دیگران چه فکری می کنند، در فرهنگ ما، از این که خودِ ما چه فکری می کنیم مهم تر است..



پی نوشت: من هم مستثنی نیستم، مثل همیشه یک آدم معمولی میان هزارن معمولی دیگر! 

جمعه 23 دی 1390

جدی نگیرید..

و نعره می زنم

که گرچه مرده قلب من ولی نمرده روحِ من!




ادامه ی عنوان نوشت: "..به روح اعتقادی ندارم!"

چهارشنبه 21 دی 1390

خواستم بنویسم دیدم نوشتنم نمی آید، رفتم چرخی زدم، برخوردم به این چند بیت، شاید کمی باربط باشد ولی باز هم بی ربط است! :


تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود... "آزادی" *



عنوان یادداشت هم به عهده ی خودتان!



*شاملو

شنبه 17 دی 1390

خودِ عوض شده ی عوضی شده ات!

یک جایی خواندم:

"وقتی غرور یک فرد را می شکنی*، آن آدم می میرد و یک ابلیس متولد می شود.. آن وقت است که با خودت می گویی، نمی شناسمش خیلی عوض شده"


* خدا آن روز را نیاورد!**

** حالا که آورده است.


پی نوشت: تا به حال چند بار این جمله را تکرار کرده باشم خوب است؟!!!!

پنجشنبه 1 دی 1390

دل به دل، راه به راه

گاهی اوقات عشق می تونه یک طرفه باشه، ولی همیشه ی خدا تنفر دو طرفه است!




پ.ن: دلم راه می رود، چشمم شور می زند!

دوشنبه 28 آذر 1390

وضعیت قرمز

کسی که سرش رو می کنه تو برف و فکر می کنه کسی دمش رو نمی بینه، باید دمش رو برید گذاشت کف دستش.




پی نوشت: اصلاً انداخت جلوی سگ.

شنبه 26 آذر 1390

یه حرفایی، یه چیزایی!!!

دلم یک دنیا یک چیزهایی می خواهد که تا به حال نخواسته است
منتها برای به دست آوردنش امید زیادی ندارم، چنان که گفتم از آن جا که تا به حال نخواسته گیج شده که چه باید باشد و چه جور باشد و خلاصه حسابی هنگ کرده است.. دل است دیگر، حال و روزش بهتر از این نمی شود، اگر بهتر از این بود دیگر اسمش دل نبود، چه می دانم چه بود.. فقط این که دل نبود و مایه ی نمی دانم های آدم!
---------------------------------------------------

طفلی گربه ی بیچاره اگر می دانست که با دیدن نعشش، می شوم این جورِ ناجوری که هستم، و خب ایضاً با ناسزاهایی که صبح تا به حال نثارش کرده ام قرار است تنش در قبر نداشته اش ویبره برود، یک جایی خودش را اول گم و گور می کرد [با عرض پوزش از خانواده ی محترمی که شاید گذرش کاملاً اتفاقی به این جا می افتد] و بعد گور به گور می شد!!!

---------------------------------------------------

حذف شد!
پنجشنبه 10 آذر 1390

این منم..

در من زنی پنهان است
که با آنچه می بینی
بسیار تفاوت دارد
نگاهش دورها را می پاید
و قلبش
سرسرای عشق است
...
زنی خاموش
درست برعکس من
زنی غمگین
درست برعکس من
زنی تنها
درست برعکس من
...
در من زنی پنهان است
که چشم از رویاهایش برنداشته
بر نمی دارد

پنجشنبه 3 آذر 1390

آآآآآآآآآآآآ

راه خواهم افتاد /باز از ریشه به برگ /باز، از "بود" به "هست" /باز، از خاموشی تا فریاد


"مشیری"


پ.ن: راه بسیار است

ادامه مطلب ...
یکشنبه 29 آبان 1390

نا هم آهنگِ فاصله!

گاهی دچار دوری

گاهی گرفتار نزدیکی




پ.ن:

تکلیف این دلِ ناکوک چیست؟!

جمعه 27 آبان 1390

صادقانه بگویمت:

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است


با آن که نه تنهایم چه برسد به "چه قدر تنها"

و نه "دچار"


ولی عجیییییییییب :((


چهارشنبه 18 آبان 1390

دخترِ آخر، بزرگترترین جنگجوی قرن

بابا دوست داشتنی ترین دیکتاتور دنیا



دوشنبه 16 آبان 1390

شهرِ ما :)

عالی بود، محشر بوووووووود

کاش این گذر شادی، زودگذر نباشه...



امشب تو شهر چراغونه

خونه‌ی دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می‌زنن
می‌رقصن و می‌رقصونن
غنچه‌ی خندون می‌ریزن
نُقل بیابون می‌ریزن
های می‌کشن
هوی می‌کشن:
«ــ شهر جای ما شد!

عوضش تو شهر ما... -آخ! نمی‌دونین پریا!-
دَر برجا وا می‌شن; برده‌دارا رسوا می‌شن
غلوما آزاد می‌شن، ویرونه‌ها آباد می‌شن
هر کی که غُصه داره
غم شو زمین می‌ذاره.
قالی می‌شن حصیرا
آزاد می‌شن اسیرا
اسیرا کینه دارن
داس شونو ورمی‌دارن
سیل می‌شن: شُرشُرشُر!
آتیش می‌شن: گُرگُرگُر!

تو قلب شب که بدگِله

آتیش‌بازی چه خوش‌گِله!

یکشنبه 15 آبان 1390

مرگ تدریجی

دو سال پیش همین جا نوشتم که سی و سه پل بی سی و سه پل، که خب عواقبش رو الان داریم می بینیم

حالا دارن رودخونه رو باز می کنن!* کی دوباره می بندن، بماند...

ولی وای به حالِ هر اون چیزهایی که داریم از دست می دیم!



*منت گذاشتن سرمون واقعاً!

یکشنبه 15 آبان 1390

لمس می کنم خاطره ها را.. شبانه ها و تابستان!

هیچ یادشان نمی آید، شب هایی را که تک پادشاه دلِ هم بودیم

یا خواب هفت کچلان را می دیدند یا نهایتش هفت پادشاه!!!

.

.

.

.

.

.

درد می کند بدجووووووووووووووووور

یک گوشه از ذهنم که تا به حال کشفش نکرده بودم!

خاطراتِ لعتی...............

جمعه 13 آبان 1390

آدم بودن یا نبودن

تو روی بعضی ها باید خندید تا مثل آدم رفتار کنن، با بعضی ها باید مثلِ ... بود تا تازه آدم بشن!

تازه بدبختی اون جاست که اون وقت خودِ آدم، آدم نیست دیگه!!!!


سه شنبه 10 آبان 1390

چشم های پشت سرم


 مودِ بی حسی و بعدش یه لحظه درد و رخوت، خوب که رسیدم به تهِ تهِ کوچه ی شک!! همون لحظه دقیقاً، یه دفعه پر می شم از یقین؛ که خوب می دونم این حسم هم دووم نمی آره و اگه به پوچی بعدش نرسم لااقل به بی خیالی تهش حتماً می رسم!



پ.ن: اگرچه منحنی آب بالش خوبی است.......!

یکشنبه 8 آبان 1390

تو را به خدا قول بده!

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟


"رسول یونان"

.

.

.

.

پ.ن: خود درگیریِ شیک

شنبه 7 آبان 1390

به پهنای صورت می خندم!

گاهی خسته می شم از این حسِ ... (چه می دونم اسمش چیه) که همیشه هم درست از آب در می آد.. مثل اینه که فکر دیگران رو بخونی، حتی می تونی جملات توی ذهنشون رو روی پیشونیش بخونی، لابه لای سلام، صبحت به خیرهاشون تا شب خوبی داشته باشی هاشون، تمام کلمات نگفته اشون رو ردیف کنی و کلمه به کلمه بخونی! گاهی آدم دلش می خواد ندونه!



پ.ن: کاش همون قدر خر بودیم که دیگری فکر می کرد!

شنبه 7 آبان 1390

خدای زمینی

معجزه ی حضور تو می تواند، گواهی باشد برای خدای آسمانی من. 

ایمانم به انتظارِ همین معجزه، آهسته آهسته نَم می کشد!

پنجشنبه 5 آبان 1390

فرادوستی

تلفن راحت تره یا فریاد؟! "حسین پناهی"

.

ولی به هر حال این عقیده ی منه:

یا فریاد

یا فریاد

یا فریاد

پنجشنبه 5 آبان 1390

دیگه ندارم!

"فندک داری؟"

سیگار تعارفم می کند

"من سیگاری نیستم"

چپ چپ نگاهم می کند و دوباره تعارفم می کند

می گیرم

فندک را در می آورد سیگارم را آتش می زند، فندک را سرجایش می گذارد

به جیبش اشاره می کنم: "فندک داری."

به سیگارم نگاه می کند، خودش خودجوش می سوزد، سیگار خودش را در می آورد با سیگار من روشنش می کند و شانه هایش را بالا می اندازد و سرش را؛ راهش را می گیرد و می رود، انگشتم می سوزد... هه سیگار خاکستر شد!

داد می زنم "من سیگاری نیستم!"

دستم را به نیمکت فشار می دهم که بلند شوم و من هم به راهم ادامه دهم! فندک زیر دستم له می شود، سیگاری از جیبم در می آورم و به زور با فندک له شده روشنش می کنم. 

یادم می آید من سیگاری نیستم! زیر پایم لهش می کنم.. فندک را!!!

بعد از هر پُکی با خودم تکرار می کنم تا دوباره یادم نرود:

"من سیگاری نیستم."

.

.

.

:|

سه شنبه 3 آبان 1390

ایمان بیاورم ،کافی است؟!

من، "من" بودم

بی هیچ نشانه ای از "تو"

گناه هم لذت دارد؟

هه... مثل آن که بپرسی:

"درد، خریدار؟"

به خدا که

از "لام" و "ذال" و "ت"ِ نه دسته دار گناهم

درد می چکد

خدایا وعده ات را تا به کِی، به رخم می کشی؟

عدالتت را شکر

جهنمت را همین جا نشانم می دهی؟!

می ترسم به بهشت

آن جا هم نرسم..!!!

دوشنبه 2 آبان 1390

نتیجه گیری

انسان خودت به یاری خود برخیز..!

"لودویگ وان بتهوون"

.

.

.

یافت می نشود جناب بتهوون، گشته ایم ما!!!!

یکشنبه 1 آبان 1390

خدایا قول می دم فراموش کنم! حالا چطور؟!

گاهی بهترین وسیله برای فراموشی، دیدار دوباره است.

"رومن گاری"





بی ربط نوشت: 

مهر هم با همه ی مهربانی و نامهربانی اش تمام شد.

از حالا باید به فکر خداحافظی با پاییز بود.

جمعه 29 مهر 1390

هَنگ

سرم را حسابی شلوغ کرده ام به بهانه ی آن که دیوانه نشوم


دیوانه که نشدم ولی از شما چه پنهان آن قدر سرم را شلوغ کرده ام که جایِ خالی یک گوشه از دلم را عجیب حس می کنم!



پی نوشت از خودم ننوشت: "خدایا من اونقدری که آرزو دارم وقت ندارم ها"



پ.ن: "خدایا حواست هست؟!!!!"

پنجشنبه 28 مهر 1390

یا لا اقل زیادی نزدیک نشید!

یک سری آدم هستن که جزء نمی دونم های احساستن



توصیه ی پزشکی: تا اون جایی که می تونین از این آدم ها پرهیز کنین

چهارشنبه 27 مهر 1390

یه همچین آدمیه!

وقتی شنیدم که ساعت ها توی ذهنش با کسی حرف می زنه که وقتی بهش می رسه یک کلمه هم نمی تونه بیان کنه!*  دنیا روی سرم خراب شد.

من چه جوری بهش بگم "به خدا حتی من اونی نیستم که خودم می فکرم چه برسه به اونی که تو فکر می کنی!" ؟!



پی نوشت: همه چیز زیر سر همین فکر کردنه 


*نصیحت نوشت: وقتی به این حالت دچار شدید، بدونید که اون کسی که توی ذهنتونه با اون کسی که اون بیرونه زمین تا آسمون فرق داره! 

پی نوشتِ نصیحت نوشت: برگشته می گه ولی من فکر می کنم این کسی که داره می فکره با کسی که می خواد بحرفه فرق داره نه کسی که توی فکر منه! 


پ.ن (دیگه آخریشه) :حس همذات پنداری عمیق با پرنده ای به نام اسکول! 

یکشنبه 24 مهر 1390

free space

گاهی به یه جایی می رسی که می خوای یه قسمت از زندگیت رو شیفت دلیت کنی.. از اون شیفت دلیت هایی که ری کاوری بردار نیست.. خب این مسئله فقط به یه قسمت برنمی گرده، دوست داری یکی رو شیفت دلیت کنی.

بعد بدی ماجرا می دونی کِیه؟! اون وقتیه که خب می فهمی با پاک کردن یه قسمت حتی دو قسمت یا یه نفر حتی چند نفر، مشکل حل شدنی نیست! مشکل یه جای دیگه است.. مشکل خودتی ولی نمی خوای باور کنی!



پی نوشت: کمی فضای آزاد لطفاً.. نفس کم آورده ام.

شنبه 23 مهر 1390

در چه زاویه ای با چه فاصله ای؟!!!

یعنی امروز وقتی زنگ زد، می خواست بگه: "تو روحت"، ولی خب جوابش رو ندادم!

همه اش تو این فکرم فردا که می بینمش می تونه خودش رو کنترل کنه یا عملی اجرا می کنه!!!!

جمعه 22 مهر 1390

این منم!!!

خب، ایده آلی که من از خودم دارم، آدمیه که، کسی رو به صرف فکر کردن دوست داره؛ نه کسی رو که مثل خودم می فکره.

چهارشنبه 20 مهر 1390

من خواب دیده ام!

مثل همیشه، به رواق ها تکیه داده بود، سیگار گوشه ی لبش از سر جایش تکان نخورده بود. لباس سبز همیشگی اش هم به تن .. سبز بود سبز، یادش اگر باشد، مثل دست هایمان. کاشته بودیمش، هر دو!

از کنارش بی تفاوت گذشتم، بی تفاوت بود... خورشید انگار چشم نداشت بی تفاوتیمان را ببیند.. چرخید و چرخید تا سایه اش را جلوی پای من انداخت. سایه اش ولی بی تفاوت نبود.. دو تاچشم داشت، دو تا چشمی که نه سیاه.. دو تا چشم داشت که خیره خیره نگاهم می کرد.. دو تا چشم داشت که سبز بود سبزِ سبز.. مثل دست هایمان، کاشته بودیمش! یادش هست؟! 

چشم های سایه اش سبز بود؛ براق و خیره!!!

سر که برگرداندم، سیگار گوشه ی لبش از سرجایش تکان نخورده بود.. سایه اش ولی سیگار نداشت!

سر که برگرداندم.. چشم هایش را روی زمین جا گذاشته بود.. حواسش را اما نه! پرت کرده بود، به قول خودش جایی میان شاخه های درخت همسایه شاید، گیر کرده بود.

سر که برگرداندم، قاهِ قاهٍ خورشید از دریدگی نقابش، به گوش می رسید!



پ.ن: تازه الان فهمیدم چه مرگیمه! امروز روز بیستم مهرماه بود!

پ.ن 2: جان به جانمان هم کنند خاطره بازیم خب!

یکشنبه 17 مهر 1390

نمی دانم های احساسم

دل می شکنند
ناخواسته!
رحم به خرده هایش هم نمی کنند
و البته ناخواسته!!
چند باری که خوب لهش کردند
باز هم ناخواسته!!!
توی چشم هایت زل می زنند تا ببینند که له شده ای... زهی خیال باطل، چشم های آدم ها بیشتر از زبانشان دروغ می گوید، این بار واقعاً ناخواسته!

یکشنبه 17 مهر 1390

وااااااااای.. باورم نمی شه.

خب خر نیستم و باید بدانند که خر نیستم، حتی اگر گهگداری عرعر می کنم یا گوش هایم دراز می شود و دهنم باز از این همه هوش و ذکاوت مسخره ی دوسِتان!



پ.ن: همه چیز زیر سر همین فایرفاکسه... بعله!

شنبه 16 مهر 1390

چشم، چشم، دو ابرو.

اگر خدا به جای خاموش، دو تا دونه گوش می آفرید، هیچ تفاوتی در جهان خلقت اتفاق نمی افتاد.. الکی اسراف کرده مخصوصاً راجع به زبون... والا به خدا!!!!



پ.ن: مود آدمی که هرکسی جلو راهش قرار می گیره فقط حرف می زنه و حرف می زنه و حرف می زنه و اون باید گوش بده.

جمعه 15 مهر 1390

با آمدنت مهر را مهرآذین کردی، سهراب!

-آری ما غنچه ی یک خوابیم


-غنچه ی خواب؟

آیا می شکفیم؟


-یک روزی، بی جنبش برگ


"سپهری"

پنجشنبه 14 مهر 1390

مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی

یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی 


کردن در زندگی دیگران هدر ندهید.


هیچ وقت در دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی 


دیگران صدای درونی شما را خاموش کند.


و از همه مهم تر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس 


قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید...!



"استیو جابز" *


*یادش گرامی

سه شنبه 12 مهر 1390

نقاب

گاهی کج فهمی باعث ایجاد ناراحتی بی جا می شه

ولی همین کج فهمی ها هستن که شخصیت طرف مقابلت رو، که البته در تلاش برای پنهان کردنش هست، برات روشن می کنه

ترجیح می دم اشتباهی بفهمم و فهمیده بشم؛ تا شناختن آسون تر بشه؛ حتی با وجود ناراحتی ها!!!




بی ربط نوشت: خدایا بی زحمت یک "آدمِ معمولی"، از این که هر کسی متفاوت بود خسته شدم.

دوشنبه 11 مهر 1390

از تو می ترسیدم، از بس که خوب بودی!

وقــتی همه چیز خوب است میترسم !


مـن به لنگیدن یک جای کار عادت کرده ام


جمعه 8 مهر 1390

پیش از آن که فکر کنی

واگذار شد به خدا 

ادامه مطلب ...
پنجشنبه 19 خرداد 1390

فعلاً‌ اسمی ندارد

اصلاً دلم می گیرد شبی آرزو کنم که همه دارند آرزو می کنند.. همه ی این شب ها بی آرزو بودیم امشب هم یکی از همان ها!

پنجشنبه 29 اسفند 1387

حقیقی یا مجازی؟

 بعداً نوشت: تحویل سال برای من هم دعا کنید بگید: خدای بزرگ! خاموش رو فراموش نکن 

ارادت

 --------------------------------------------------------------------------------------

 

اینجا دنیای کسانیه  که به هر نحوی به خاطر انسان بودنشون و فهمیدن ظلم هایی که خواسته یا ناخواسته از طرف پایینی ها یا حتی بالایی ها بهشون روا می شه دست به قلم می برن و هر اون چیزی رو که نمی تونن در دنیای واقعی بیانش کنن - حالا به هر علتی شاید به خاطر ترس یا هر چیز دیگه ای - به تصویر می کشن. چه دختر چه پسر( قابل توجه میچم خان   ;)) اینجا دنیای همه ی ما انسان هاییه که از آدم های واقعی نا امید شدیم و به آدم های مجازی پناه آوردیم. آدم هایی که مجازی بودنشون چنان تأثیر عمیقی روشون می ذاره که شاید 180 درجه با حقیقیشون تفاوت داشته باشه

وقتی که  ماهی سیاه کوچولو از آدم بودنش بدش می یاد و خودش رو در قالب یه ماهی در می یاره وقتی که میثم رو گاهی بی خبر می کنه و گاهی رسوا وقتی که رهگذر رو رهگذر خونه های مجازی  طوری که ممکنه خاموش حقیقی، ماشنکا، میثم، رایان، سبا، محسن، ماهی سیاه کوچولو، رهگذر، آنیتیا، شاهین ووو  حقیقی هیچ وقت نتونن مثل خاموش مجازی، ماشنکا، میثم، رایان، سبا، محسن، ماهی سیاه کوچولو، رهگذر، آنیتیاف شاهین ووو مجازی هم دیگه رو بفهمن.

همیشه یه سوالی که به جوابش زیاد مطمئن نیستم ذهنم رو درگیر خودش کرده. اگر ما در دنیای حقیقی با هم برخورد داشتیم باز هم به همین سادگی شادی هامون رو به هم تبریک می گفتیم و به خاطر ناراحتی هامون ناراحت می شدیم؟ اگه ما همون هایی هستیم که هستیم چرا دنیای حقیقی چنین اجازه ای رو بهمون نمیده؟!!!