لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

نخستین آغاز و آخرین انجام

زنی که خود را چنان می آراید که زشت تر از آن چه هست می شود و نفرت انگیز، با زنی که به فریبِ هنر، زیبایی های خیره کننده ای در چشم و ابرو و لبخند و اندامش می آفریند که نیست، در احساس و هدف مشترک است*.

--------------

حسرت از گذشته،بیزاری از حال* و ترس از آینده!!!

   

پ. ن1: دیروز به این مسئاله پی بردم که من همه چیزم متعلق به گذشته هاست....

پ.ن2: می ترسم که آینده همین چیزهایی هم که برام مونده باز هم متعلق به گذشته ها بشه و هیچ چیز از منِ من باقی نمونه

   

  

  

  

 

*دکتر علی شریعتی

نظرات 7 + ارسال نظر
کوروموزوم نا معلوم جمعه 22 آذر 1387 ساعت 06:30 ب.ظ http://xxxy.blogsky.com

همیشه جرات کندن از گذشته رو داشتم و چه خصلت خوبی در من....
همیشه تعجب کردم از کسانی که حسرت خوشی های گذشته یا کارهای نکرده در گذشته را میخورند.

خوش به حالت کوروموزوم نامعلوم عزیز

میثم جمعه 22 آذر 1387 ساعت 09:24 ب.ظ

خب از این تعلق وا شو
نگو نمیشه، فقط یه قدم کافیه که پات از روی گذشته کنار بره، یه قدم
زحمتشو بکش
وگرنه به قول خودت مجبوری ثانیه ثانیه های آینده رو بذاری زیر پات، روی بقیه گذشته ها

سعی می کنم آقای معلم ;)

میثم جمعه 22 آذر 1387 ساعت 09:59 ب.ظ

http://www.iranmatch.org/personality/index.php

این یه تست شخصیته، اگه تونستی انجامش بده، به نظر من که خیلی خوب و دقیق جوابتو می ده، فقط بعضی از سوالا، جوابشون ربطی به هم ندارن، یهو فک نکنی پرت و پلا هستن، اتفاقا . . .

مرسی حتما امتحان می کنم

ماشنکا شنبه 23 آذر 1387 ساعت 05:03 ب.ظ http://remind.blogfa.com/

اگه آدم چیزای با ارزشی تو گذشته داشته باشه چه عیبی داره که هی بهش برگرده و مرور کنه و انرژی بگیره و دلش خوشحال بشه و لبخند بزنه..

افتخار به گذشته ای که هنوز چیزی ازش درونت باقی مونده خیلی هم خوبه!

سبا یکشنبه 24 آذر 1387 ساعت 02:50 ب.ظ

چرا ترس؟ آخرش همینه دیگه! همین لحظه ای که داری این نظر رو می خونی(!) تا یک ثانیه ی دیگه از بین رفته و به گذشته پیوسته. از این نظر خوندن چیزی نمی مونه بجز گذشته ای که باهاش بوجود اومده. اما این دلیل ترس نمی شه! می تونی گذشته ای که می خوای رو بسازی! تو با کاری که الان انجام می دی در حقیقت آینده ای درست نمی کنی. بلکه یک گذشته می سازی!
خوب و بد هم نداره! آخرش همه چیز به دید تو برمی گرده که به اون گذشته چطور نگاه کنی!

من گذشته ام ساخته شده و دائم هم ساخته می شه و خوشحالم که به گذشته نگاه کنم اما دوست دارم آینده رو جوری بسازم که ارزش ها و چیزهایی که دوستشون دارم حفظ بشن

رایان دوشنبه 25 آذر 1387 ساعت 12:27 ق.ظ http://khooshe.blogsky.com


خیلی بهم برخورد که از این پستت جیزی نفهمیدم!

آیکون شوخی میکنم!
آیکون برخوردن رو میگم نه نفهمیدن رو!!

هنوز هم نفهمیدم!

خوشحال شدم نظر دادی فکر کردم قهری ها
شوخی کردم
قهر بودن رو می گم نه خوشحال شدن
بعد خوشحالیم به ناراحتی تبدیل شد آخه چرا من نمی تونم منظورم رو برسونم

این جمله رو با یه فریاد بخونید لطفا : من از آینده می ترسم از دست دادن و نابود شدن تدریجی
آیکون نگرانی زیاد خیلی زیاد

ریان سه‌شنبه 26 آذر 1387 ساعت 09:24 ق.ظ


مرسی خب گوشام سنگینه!

نه قهر چیه! خب یه وقتایی مخصوصا توشعر زیاد نظر نمیتونم بدم. متن معمولی همیشه بیانگر احساس نویسنده نیست چه رسد شعر که طرف خواسته عمیقترین احساساتش رو عجین کنه باهاش. تو شعر خیلی دست به عصا تر هستم.
حالا

ترس از آینده شاید بزرگترین معضلیه که همیشه مانع خوشی‌های اکنون مان هست.
زر نصیحت نمیزنم ها! خودم هم مثل همه حال رو فدای آینده میکنم ولی خب کم و زیاد داره برا آدمهای مختلف.

خواهش می کنم نصیحت شما هم شیرین است (به هر حال من برداشت نصیحت نداشتم)
آیکون این عادت پدربزرگ هاست ;)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد