لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

احساسات چروکیده

وقتی می بینی خشک شدی

وقتی می بینی هیچ چیزی نیست که احساست رو قلقلک بده.

وقتی می بینی باورت از بین رفته، ایمانت قابل بازگشت نیست.

وقتی می بینی یه چیزی هست که هر کسی رو به خودش بر می گردونه اما تو تمام تلاشت رو می کنی و باز هم بی نتیجه است.

وقتی که خشک شدی مثل یه تیکه چوب که یه روزی اون بالاها بود بالاتر از همه اما الآن افتاده پایین و اون قدر خشک شده که حتی جون له شدن هم براش باقی نمونده. همه چیز یه روزی برات یه رنگی داشت که الآن بی رنگ بی رنگن...!

حس پروانه ای رو دارم که خشکش کردن برای این که یه روزی بهش سر بزنن، اما فراموش شده و وقتی لای کتاب باز می شه اون هم اشتباهی -نمی دونم شاید توی یه خونه تکونی ای چیزی بخوان این کتاب رو همراه بقیه ی خاطره هاشون بندازن توی سطل زباله و الآن فقط و فقط به خاطر این که از دستشون افتاده،  کتاب روی زمین ورق می خوره- پروانه دیگه پروانه نیست. پودرش توی هوا پخش شده.