لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

اختلاف, اعتیاد, end

هر کدام از ما منحصر به فردیم
خوب حالا اینو داشته باشید تا برسیم بهش. 

............

می گه من با بقیه فرق دارم!
فکر می کنیم حالا که با بقیه فرق داره پس بقیه همه مثل همن و این فقط با بقیه فرق داره, پس عاشقش می شیم!

حالا برگردیم به جمله ی اول:
هر کسی با بقیه فرق داره باید ببینیم چه فرقی داره! زود تصمیم نگیریم!!!!!!


شرمنده حالم خوب نیست, در حال ترک اعتیادم, در نتیجه هر وقت حالم خوب شد جواب نظراتتون رو پست قبل و همین پست خواهم داد و امیدوارم برای شما هم نظر بذارم. می خونمتون اما هیچی از این مخ در نمی یاد, و باز هم امیدوارم که این حس به پایان وبلاگ منجر نشه!

نظرات 12 + ارسال نظر
ماشنکا پنج‌شنبه 11 تیر 1388 ساعت 01:22 ق.ظ

اصولن آدمایی که اعلام می کنن با بقیه فرق دارن٬ بیشترین شباهت رو با همون «بقیه» دارن!

ازشون خوشم نمی یاد!

میثم پنج‌شنبه 11 تیر 1388 ساعت 02:58 ق.ظ

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من نمودم صد اهتمام و نشد :(

آخی خاموچی ! :(
الانه که اشکم زنده بشه

چرا مگه چی گفتم؟
مگه چه قدر شکست خوردی؟!

رایان پنج‌شنبه 11 تیر 1388 ساعت 03:03 ب.ظ

آیکون تشویق!

آیکون ارادت

رویا سه‌شنبه 16 تیر 1388 ساعت 01:14 ب.ظ

اگه به چیزه خوبی معتاد نیستی امیدوارم تو ترکش موفق باشی

فعلا که تقریبا موفقم... :)
اعتیاد بد است!!! حتی به چیز های خوب.

میثم یکشنبه 21 تیر 1388 ساعت 05:39 ق.ظ

هان چه کردی وبتو ترکوندی ؟!!!

حالم خوب نیست
اگه خوب شد بر می گردم

میثم دوشنبه 22 تیر 1388 ساعت 12:55 ق.ظ

ای ول، از این کارت به شدت خوچم اومددددددد =)
ببین باز دوباره داری کپی برداری می کنی از کار بنده
اگه می خوای کامنت دونی رو هم کسی نداشته باشه باید همین بلا رو سرش بیاری
یعنی قالبش رو حذف کن
اگه هم می خوای که به نظر برسه که وبت دلت شده اون پیام بلاگ اسکای رو بذار توی وبت

مشکوککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

خواستم کامنت دونی رو هم پاک کنم گفتم من با خودم و پست هام مشکل دارم با مخاطبین که دشمنی ندارم :)

امتحان کردم عکس پیام رو هم لود کردم گذاشتم بعد دیدم دیگه خیلی کپی برداری می شه از کار تو =) تازه من فریب خواننده هام تو کارم نیست ;)

بد بین =))

میثم دوشنبه 22 تیر 1388 ساعت 12:57 ق.ظ

درستش این بود که اچبباه کرده بیدم ;)

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

دیدی گفتممممممممممم ;) از نوع کاراگاه گجت

شما آخر دکتر میثمی, کار آگاه میثمی یا مهندس میثم؟!

میثم سه‌شنبه 23 تیر 1388 ساعت 12:46 ق.ظ

چه فرقی می کنه که دکی باشم یا مهی یا کارگا، ولی دکی باحالتر بید =) فعلا که چشمک بیدمممممم ;)
قبولت دارم

وقتی که وبمو به این سبک تعطیل کردم کلی برام متفاوت بود، بعد هم خیلی باعث تغییر شد برام
برات روزای بهتری رو آرزو می کنم، حافظ یادت نره که کلی کوکب هدایته :)

چند وقتیه که تو نخش نیستم, یعنی جواب نمی ده, یعنی سوالی ندارم که جواب بده!
اگه دوباره این وبلاگ رو راه انداختم که بعید می دونم احتمالا نظر های اخیر به طور شگفت انگیزی حذف خواهند شد ;)

میثم سه‌شنبه 23 تیر 1388 ساعت 09:46 ب.ظ

اگه یادت باشه، مدتی قبل بهت گفتم ادامه راه با حافظ بدون فلسفه، واسه همه جای راه، یه مقداری مشکله و صبر می خواد
اما یادت هم باشه
گفتم که ز حافظ به حجت شده ای دور
گفتا که همه وقت مرا داعیه این بود

من که بعید نمی دونم، شگفت انگیزناک دلت کن همه رو هر چه زودتر، همه به این کامنتا دسترسی دارن

حالا که فکرش رو می کنم فقط حافظ نیست که گذاشتمش کنار, که بهش سر نمی زنم
یه روزی سهراب ملکه ی ذهنم بود, بدون کتابش پام رو هیچ کجا نمی ذاشتم پوستر می خریدم سهراب بود, به دیگران کارت پستال می دادم سهراب بود, توی دفترم یه صفحه خاطره بود ده صفحه سپهری, ولی الآن...

نیما. شعرهاش رو می خوندم و سیر نمی شدنم, رزق روحم شده بود. با افسانه اش به هزار افسانه هجرت می کردم, تک تک بیت هاش رو لمس می کردم, ولی الآن...

فروغ رو با تموم وجود حس می کردم با درد هاش درد می کشیدم و با شادی هاش شاد می شدم و با اشک هاش اشک می ریختم. می فهمیدمش! تنها کسی بود که باهاش هم دردی داشتم. ولی الآن...

شاملو. هر دردی رو شرح میداد اشک هام سرازیر می شد, هر حرفی می زد می رفتم به قدیم و شکنجه هاش مثل دولت آبادی! آخ... که اون رو هم رها کردم...

مصدق می خوندم و فکر می کردم تنها مرد سیاست مصدق بود و بقیه هم مردنما... کسی که مرد بود و مردونگیش رو ازش گرفتن همون جور که احساسش رو. پخ! و تموم. دیگه نمی خونم...

منی که با شریعتی بزرگ شدم, عاشق کویرش بودم و مشتقیاتش! عاشق عشقش به علی و فاطمه, عاشق احساسش که چه قدر پاک و لبریز بود, حرف های شریعتی و گفته هاش, حرف های من بود و گفته های من شد. ولی الآن...

نه حالا که نگاه می کنم.فقط حافظ نیست -حافظی که هر شب یه شعر ازش می خوندم, ربط نداشت مربوطش می کردم, کتابش رو باز می کردم و از ته دل به شاخ نبات قسمش می دادم- آره فقط حافظ نیست که ازش دور شدم, از خیلی چیزها دورشدم, خیلی چیزها...

انگار آدم هرچی بزرگتر می شه احساسش تقلیل پیدا می کنه, اگه عشق واقعی رو دودستی توی بغلش هم بذارن بازهم حس نمی کنه! امان از دست این انسان نسیان کار...!
-----------------
مهم نیست گفتم احتمالا اگه احتمالش قوی شد شاید حذف کنم... گفتم یه وقت ناراحت نشی :)
راستی تو چه جوری کامنت می ذاری؟ این صفحه رو ذخیره کرده بودی؟!

میثم پنج‌شنبه 25 تیر 1388 ساعت 02:28 ق.ظ

منظورم از حافظ توی سطر اول شخص حافظ نبود، حافظی بودن بود، راه و رسم حافظی
اگه سهراب نیومده بود به سراغم، دیوانه که هستم، خل و چل می شدم =)
اما قبول دارم که هر چیزی تا سرحد خودش با روح آدم دمسازه
نیما بزرگ بود اما من نخوندمش
شاملو هم نیز، اما ازش خوشم نمیاد، گاه کارایی که انجام داده، اعصاب واسم نمی ذاره
مصدق رو نمی دونم، تاریخی نبودم اما باید یه مقادیر هنگفتی هم برم سراغ تاریخ، اونم تاریخ ما که هر کی یه جور نوشته =))
دکی علی جون خیلی ایول داره، از تمام نوشته هاش بوی پویایی و تازگی بلند میشه، باید بگم مدیونشم
ببین گاهی بعضی از حرفا واسه آدم، توشه راه میشن، بعضی از گفته دکتر شریعتی رو هر چقدر تغذیه می کنم تموم نمیشن

خب، حالا چی می گی ؟ هنوز هم دریچه خدا روشنه ؟
نه !
نیست، هر چقدر چشم باز می کنی و بذر نور می پاشی می بینی وخامت تاریکی بیشتر از حد انتظار بوده
راه خدا، عجیبه، و بزرگ و عالی
واقعا زبان قاصره

ناراحتی کدومه دتی ؟
دختر به زبون زرتشتی میشه، دتی =)

ذخیره نکرده بودم، اما وقتی دیدم که وبتو مخفی کردی حدس زدم که کامنتات رو مخفی کردی اما نکرده بودی
من الان هم می تونم وبتو باز کنم، فچ کنم بشه بازش کرد امتحان نکردم اما احتمالا میشه

نمی خوام تکراری بحرفم، فچ کنم مشکلت همونی باشه که تو پست قبلی گفتم

من با کسی یا چیزی مشکلی ندارم. با خدا هم همین طور.
به نظر من پرونده ی دریچه ی خدا هم مختومه است. البته فعلا. چون نه من حال و روز درست حسابی ای دارم, نه تو وقت کافی (مثلا کنکور داری =) )
.................
فکر کنم دتی همون دخی خودمون باشه :)
................
پس چه جوری این صفحه رو باز می کنی؟!

میثم جمعه 26 تیر 1388 ساعت 03:59 ق.ظ

با این آدرس:
http://laylay.blogsky.com/Comments.bs?PostID=116

امتحان کن

کد امنیتیش اینبار 4913 بود که 4شماره آخر کارت منه =)

ببینم مگه من گفته بودم که باکسی چیزی یا خدا مشکلی داری ؟ گفتم ؟ یادم نیست !

خب یه احساس بود همین!

میثم شنبه 3 مرداد 1388 ساعت 12:14 ق.ظ

سلام خاموووچ =)
کنکور افتضاحانه آسون بود، خیلی بد بود خیلی، یعنی فرقی بین داوطلب متوسط و عالی نبود، سوالاش خیلی آسون بود خیلی بی محتوا بود
من بد نزدم، ولی فک هم نمی کنم کسی بد زده باشه .

نیستی انگار، جدی جدی نیستی انگار، خاموچ شدی انگار، فقط سایه نشیا ! بشین لب آفتاب، نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد :)

من هم وقتی کنکور دادم برام به صورت معجزه آسایی آسون بود و خیلی هم ناراحت بودم اما وقتی که با دوستام صحبت کردم و خبر گرفتم از اوضاعشون می گفتن خیلی سخت بود حالا جالبش اینجاس که یکی از درس ها برام دشوار ترینشون بود که می گفتن این درس در کنکور اون سال ساده ترین سوال هاش رو مطرح کرده بود...
خلاصه نتیجه اونی نشد که می خواستم ولی خب بد هم نشد یه دوهزار تا بالا پایین که آدم رو نمی کشه :)


هستم کنار دوستانم می خونمشون و نظر هم براشون می ذارم فعلا در همین حد کافیه...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد