لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

من یک سوسکم

بعضی از داستان ها را که می خوانی, احساس می کنی یک شبه, چند سالی بزرگ شدی, مثل مسخ اثر کافکا 
نظرات 8 + ارسال نظر
فرید چهارشنبه 28 مرداد 1388 ساعت 12:23 ب.ظ http://farid71.blogsky.com

سلام.چطوری؟ خوبی؟
وبلاگت خوشگله.خوشحال میشم پیشم بیای.اگه با تبادل لینک موافقی خبرم کن.
فعلا بابای . . .

هادی چهارشنبه 28 مرداد 1388 ساعت 12:40 ب.ظ http://Autobloghadi@yahoo.com

سلام عزیز .
شما جه نوع .......... هستید...رنگ:سایز...
به وبلاگ ما هم نظری دهید..............

چاکر شما هادی

سلام هادی

بنده که نه آقای گرگور زامزا می توانید داستان را بخوانید و بعد متوجه می شوید
به وبلاگ شما, کوش؟

ماهی سیاه کوچولو چهارشنبه 28 مرداد 1388 ساعت 01:18 ب.ظ

یک روز صبح گرگور زامزا از خوابی آشفته بیدار شد و فهمید که در تختخوابش به حشره ای عظیم بدل شده است!

معتقدم همه مسخ شدگانی بیش نیستیم ولی دید کافکا بسیار سیاهه. سالها پیش که خوندمش حال خرابی داشتم..

عظیم؟
پس چه جوری روی قاب عکس جا گرفت و با پرتاب یک سیب تقریبا کله پا شد؟ البته همه می گن عظیم اما من عظمتش رو درک نکردم!

رویا چهارشنبه 28 مرداد 1388 ساعت 07:45 ب.ظ

نیدونم چی بگم

!

شابلوط چهارشنبه 28 مرداد 1388 ساعت 09:59 ب.ظ

حالا ابله داستایوفسکی رو خوندی؟؟ آدم دلش گیج میره

اگه توصیه بشود حتما می خوانیم
ما از توصیه شده ها به شدت خوشمان می آید
.
.
.
.
.
.
لابد سرپیچه هم می گیره :)

رایان پنج‌شنبه 29 مرداد 1388 ساعت 04:03 ب.ظ

بالاخره احساس سوسکی دست میده یا بزرگی؟

من کی گفتم احساس سوسکی؟
بزرگی که نه ولی فکر می کنی این قدر خسته ای و این قدر یه بار دیگه به بارهای اضافی روی دوشت اضافه شده که چند سال بیشتر از اینی که هست سختی کشیدی

رایان جمعه 30 مرداد 1388 ساعت 12:36 ق.ظ

نظر من کو؟

چه دل کوچیک =)

یامین چهارشنبه 4 شهریور 1388 ساعت 04:24 ب.ظ

جالب بود ...
واجب شد کتابش رو بخونم... تا ببینم یک شبه چند سال بزرگ شدن چه لذتی داره...؟؟؟

لذت؟!!!
درد... من بیشتر دردم اومد!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد