لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

مثل چای خشک

گذشتم از همه چیز، گذشتم از گذشته هایی که آمدند و نماندند

گذشتم از همه ی آن چه می شد که بماند

هربار که به یادش میافتم، هربار... هزاربار... هزارهزار بار...

خودم از خودم تعجب می کنم، کار شگفتی ست، آغوشش را برای نفس هایت باز می کند و تو به جای همه ی آن نفس های نکشیده، روی صورتش بالا می آوری و ترکش می کنی... تو به جای همه ی آن حرف های نگفته، همه ی آن روزهای نیامده، همه ی آن قول و قرارهای گذاشته با خودت و خدای خودت که اگر این بار آمد -که اگر این بار به طور معجزه آسایی آمد- از دست نمی دهیش، اما به جای همه ی این ها به گور می سپاریش و شبی هزاربار نبش قبر می کنی و دوباره... صدباره... هزارباره... مراسم خاکسپاری با شکوهتر از نهصد و نود و نه بار پیش

 

 

 

پی نوشت:اگر تلخ بود بگذارید به حساب این که قندی نبود بگذارم پهلویش!!!!

نظرات 4 + ارسال نظر
مه شب دوشنبه 4 آبان 1388 ساعت 09:55 ب.ظ

فقط می تونم بگم فوق العاده بود

من چی می تونم بگم؟!‌ :(

مه شب دوشنبه 4 آبان 1388 ساعت 09:57 ب.ظ

اما یه چیزه دیگه واسه من بی نهایت شیرین بود بی نهایت!!!

پس دیگه واقعا به قند احتیاجی نداشتی.

الیماه سه‌شنبه 5 آبان 1388 ساعت 12:29 ق.ظ

عزیزم:(

ببین دارم اشک می ریزم :)
غصه نخور! به قول رایان بهتر از اینه که طعم خون بده شورِ شور!

فرح سه‌شنبه 5 آبان 1388 ساعت 07:14 ب.ظ

گذشتی از همه چیز؟
خیلی غریبه خیلی .
دوباره و صد باره و هزار باره برای تو هنوزم فرصتی هست

خیلی وقته!!!!
شاید 6 سال
شاید هم بیشتر
اصلا شاید از همون اولِ اول...!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد