وقتی آدم دلتنگ می شود برای مسائل جزئی و کوچک* دیگر نمی توان از او انتظار داشت که صبر کند تا شاید روزی دوباره بشود همان خاموش سابق با همان افکار ساده انگارانه اش راجع به همه چیز٬ حتی آینده!
*
مثلا دلتنگ می شود برای آن روزی که با فلانی که اصلا به اندازه ی الآن هم با او رفیق نبوده ای اما رفتی چهار باغ قدم زدی و بستنی خوردی و راجع به کتاب مورد علاقه ات که به دروغ می گفتی دوستش داری بحث می کردی که خودت هم باورت شده بود بهتر از این کتاب دیگر پیدا نمی کنی! که دوباره می توانی بروی چهار باغ با او قدم بزنی و بستنی بخوری و راجع به هر چیز دیگری برایش خالی ببندی! اما خب نمی روی و بستنی نمی خوری و از خالی بستن راجع به علایقت دیگر بیزار شده ای اما باز هم دلتنگی!
از او انتظار نداریم ولی همچنان منتظریم.
متقابلاً
خب شاید خیلی خالی بسته اید و خسته شدید. کمی باید پر ببندید. قضیه از بیخ و بن عوض میشه.
یعنی دیگر دلتنگ نمی شوم... یعنی فقط خالی بستن مشکل راه بود یا تغییر کردن!
مث همیشه مه شب به خودش می گیره وبعد ازخودش می پرسه آیاخاموش با من بستنی می خورده و چاخان میکرده؟
اما چیزی ته ذهنش سوسو نمی زند خوشحال می شود
اما شاید همون فراموشی کاذب؟یعنی من هم بهش گرفتار شدم؟
خواهش می کنم مرا از این نگرانی فراموشی در بیاوری
منتظر یاری سبزتان هستم
ای دختر حسود ;)