آدم وقتی دلش می گیرد٬ وقتی می فهمد که نمی تواند هیچ کس را دوست داشته باشد٬ وقتی می بیند که این را خودش نفهمیده و دیگران به آن فهمانده اند٬ وقتی تحمل همراه کسی بودن را ندارد و این در حالی است که از تنهایی هم بدش می آید. می شود اینی که نیمه شب ها از خواب می پرد و دیگر خوابش نمی برد٬ چرا که هدفش٬ روز روز زندگیش و خودش برای او گم شده اند. و این گم شدن٬ همه ی همه از بی تحملی اش است٬ از این که کسی نیست که دوستش داشته باشد و کسی نیست که دوستش داشته باشد!
پی نوشت: دوجمله ی آخر معنای کاملاْ متفاوتی داشتند!
گاملا معنی دو جمله ی متفاوت آخر رو فهمیدم. شما چرا. تو که میدونی کلی آدم هستن که دوست دارن. مثلا من یکیش.
آیکیو! تازیدن بودن نه نازیدن!!!
من قبول ندارم رفتی درستش کردی! به هر حال من نه نازیدم نه تازیدم :)
خاموشی
شایدباید صبر کنی
اول تو دوست داشته باشی بعد صبر کنی تا بفهمنت تا دوستت داشته باشن
خیلی سخته
ولی این کاریه که من انجام دادم
اگر تردید سربه سرم نذاره
شیوه خوبیه
و وتوخال میان دو ابرویم را ندیدی رسید به
باسرانگشتان قلبم برابیت می نویسم
شاید بیشتر از اینکه احتیاج به دوست داشته شدن داشته باشم احتیاج به دوست داشتن دارم! این چیزیه که گمش کردم! و این چیزیه که قادر به انجامش نیستم!
من هم با تمام وجودم می خوانم :)
اولش که خوندم فکر کردم با الهام از حس من نوشتی. تو دلم بهت احسنت گفتم چون یه چیزهایی را نوشتی که من فقط تو ذهنم بهشون فکر می کردم و عمرا می تونستم در قالب کلمه بیانش کنم.


اما خب مثل اینکه اشتباه کردم چون این ها دقیقا حس خودت بوده.
ولی من باز هم دوست دارم فکر کنم این پستت برای منه و برای همدردی با من. دوست دارم دیگه...
و در آخر متقابلا من هم باهات همدردی می کنم و آرزو می کنم این به قول خودت دل گرفتنت گذرا باشه. تو هم من رو دعا کن..
نمی شه اون قدم زدن و حرف هایی که باهم زدیم رو و این که تمام مدت حس یه لرزش بی هویتی توی وجودم حس می کردم رو نادیده بگیرم...
و خدا با ماهست! و خدا با ما هست؟
2a :)
بخند تا دنیا به روت بخنده ;)
اوه ه
رفت اون ته مها جایی که یه چیزی باید خودی باشه تا بتونه تا اونجا برسه.!