لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

من خواب دیده ام!

مثل همیشه، به رواق ها تکیه داده بود، سیگار گوشه ی لبش از سر جایش تکان نخورده بود. لباس سبز همیشگی اش هم به تن .. سبز بود سبز، یادش اگر باشد، مثل دست هایمان. کاشته بودیمش، هر دو!

از کنارش بی تفاوت گذشتم، بی تفاوت بود... خورشید انگار چشم نداشت بی تفاوتیمان را ببیند.. چرخید و چرخید تا سایه اش را جلوی پای من انداخت. سایه اش ولی بی تفاوت نبود.. دو تاچشم داشت، دو تا چشمی که نه سیاه.. دو تا چشم داشت که خیره خیره نگاهم می کرد.. دو تا چشم داشت که سبز بود سبزِ سبز.. مثل دست هایمان، کاشته بودیمش! یادش هست؟! 

چشم های سایه اش سبز بود؛ براق و خیره!!!

سر که برگرداندم، سیگار گوشه ی لبش از سرجایش تکان نخورده بود.. سایه اش ولی سیگار نداشت!

سر که برگرداندم.. چشم هایش را روی زمین جا گذاشته بود.. حواسش را اما نه! پرت کرده بود، به قول خودش جایی میان شاخه های درخت همسایه شاید، گیر کرده بود.

سر که برگرداندم، قاهِ قاهٍ خورشید از دریدگی نقابش، به گوش می رسید!



پ.ن: تازه الان فهمیدم چه مرگیمه! امروز روز بیستم مهرماه بود!

پ.ن 2: جان به جانمان هم کنند خاطره بازیم خب!

نظرات 1 + ارسال نظر
نائیری جمعه 22 مهر 1390 ساعت 08:32 ق.ظ

زیر لب شعر پریا را نمی خوند؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد