"فندک داری؟"
سیگار تعارفم می کند
"من سیگاری نیستم"
چپ چپ نگاهم می کند و دوباره تعارفم می کند
می گیرم
فندک را در می آورد سیگارم را آتش می زند، فندک را سرجایش می گذارد
به جیبش اشاره می کنم: "فندک داری."
به سیگارم نگاه می کند، خودش خودجوش می سوزد، سیگار خودش را در می آورد با سیگار من روشنش می کند و شانه هایش را بالا می اندازد و سرش را؛ راهش را می گیرد و می رود، انگشتم می سوزد... هه سیگار خاکستر شد!
داد می زنم "من سیگاری نیستم!"
دستم را به نیمکت فشار می دهم که بلند شوم و من هم به راهم ادامه دهم! فندک زیر دستم له می شود، سیگاری از جیبم در می آورم و به زور با فندک له شده روشنش می کنم.
یادم می آید من سیگاری نیستم! زیر پایم لهش می کنم.. فندک را!!!
بعد از هر پُکی با خودم تکرار می کنم تا دوباره یادم نرود:
"من سیگاری نیستم."
.
.
.
:|