
لبانت
به ظرافت شعر
و گونه هایت
با دو شیار مورب
که غریو تو را هدایت می کنند و
سرنوشتِ مرا
و چشمانت
راز آتش است
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
پیشانی ات آینه یی بلند است
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند
پی نوشت: "بهشتی می شویم"، هم چنان ادامه دارد
.
.
.
.
.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو
بیتوته ی کوتاهی ست جهان
در فاصله ی گناه و دوزخ
چیزی بگو
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگو
عشق
رطوبت چندش انگیز پلشتی ست
آه
پیش از آن که در اشک غزقه شوم
چیزی بگو
هرچه باشد
خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگو
.....
عشق را ای کاش زبان سخن بود
هزار کاکلیِ شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است
.....
- تو کجایی؟
در گستره ی بی مرز جهان
تو کجایی؟
- من در دوردست ترین جای جهان
ایستاده ام
کنار تو
.....
نه
تو را برنتراشیده ام از حسرت های خویش
پارینه تر از سنگ
تُرد تر از ساقه ی تازه روی یکی علف
تو را برنکشیده ام از خشم خویش
ناتوانی خِرد
از برآمدن، گر کشیدن، در مجمرِ بی تابی
تو را برگزیده ام
رغمارَغم بیداد
گفتی "دوستت دارم"
و قاعده دیگر شد!
......
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به جانش می خواندی
تا به مهر آوازش می دادی
نامی به کوتاهی آهی
به کلامی گفته و ناشنیده انگاشته
یا ناگفته دای شنیده پنداشته
سطری
شطر ی
شعری
نجوایی یا فریادی گلو درد
که به گوشی برسد
یا نرسد
و مخاطبی بشنود
یا نشنود
......
به مهر مرا بی گاه
در خواب دیدی
و با تو بیدار شدم
.....
نیمیش آتش و نیمیش اشک
می زند زار
زنی!
......
تقدیر من است این همه، یا سرنوشت توست؟