رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند..
.
.
.
.
.
.
.
خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون دل در وفای صحبت رود کسان مبند
1 مُرداد
.
.
.
.
.
.
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است..
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم!
2 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
اگر روم ز پیش فتنه ها برانگیزد
ور از طلب بنشینم، به کینه برخیزد!
3 مرداد
.
.
.
.
.
.
عیسی دمی کجاست که احیای ما بکند!
4 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
از صدای سخن عشق!
چنان نماند و چنین نیز هم...
5 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
.
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش!
6 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
.
بازار بتان
میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس
زبان آتشینم هست، لیکن در نمی گیرد!
7 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
ز بیم غارت عشقش دل پر خون رها کردم!
8 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
.
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
.
جانا ترا که گفت که احوال ما مپرس
.
ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا نپرس!
9 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
.
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگر سوز دوایی دارد
پی نوشت: آری آری سخن عشق نشانی دارد
10 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هر آن که عشق نورزید و وصل خواست...
.
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت ... برو که پای تو بست!
11 مرداد
.
.
.
.
.
من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد
.
در دلم [هست] که بی دوست نباشم هرگز!
13 مرداد
.
.
.
.
.
.
بگذر ز کبر و ناز...
حدیث سحر فریب...
زبانت در کش...
پ.ن:
ما بدهکاریم!!!؟؟؟
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
"هشت سال بی پناهی"
14 مرداد
.
.
.
.
.
.
که التجا به درِ دولتِ شما آورد
.
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که روی از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
15 مرداد
.
.
.
.
.
.
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
.
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت!
16 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
گرچه از کبر سخن با من درویش نگفت
جان فدای شکرین پسته ی خاموشش باد
.
تنت به ناز طبیابن نیازمند مباد!
17 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک می بوسم و عذر قدمش می خواهم
.
از بخت شکر دارم و از روزگار هم!!
18 مرداد
.
.
.
.
.
.
یعنیا.. راضیم ازت :)
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
.
آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
19 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
یک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حیرت آمد
.
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
20 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیز و شریف
با تو تا روز خفتنم هوس است
.
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است.
21 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
در هجر وصل باشد و در غیبت است نور
.
خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است.
22 مرداد
.
.
.
.
.
.
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
.
به شهر خود روم و شهریار خود باشم
23 مرداد
.
.
.
.
.
.
با درد کشان هر که در افتاد بر افتاد
.
استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
24 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
ز پرده کاش برون آمدی چو قطره ی اشک
که بر دو دیده ی ما حکم او روان بودی
.
ز کفر زلف تو هر حلقه ای و آشوبی
ز سحر چشم تو هر گوشه ای و بیماری
...
چو نقطه گفتمش اندر میان دایره آی
به خنده گفت که حافظ چه جای پرگاری
25 مرداد
.
.
.
.
.
.
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
.
دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
26 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
بی گفت و گوی تو دل را همی کشد
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
...
حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف دوست پریشانی ات نکوست
27 مرداد
.
.
.
.
.
.
خموش حافظ از جور یار ناله مکن
.
گفت و گوهاست در این راه که جان بگدازد
.
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
29 مرداد
.
.
.
.
.
.
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
.
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می دادت
.
ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
.
نبود رنگ دو عالم که نقش الفت بود
30 مرداد
.
.
.
.
.
.
.
دوش از جانب آصف پیک بشارت آمد
...
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
....
هان ای زیان کشیده وقت تجارت آمد
.
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم، الحکم لله
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
.
ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه
.
خداوندا مرا آن ده که آن به
31 مرداد
دیگه حافظی شده ای
همه اینا می تونه فال باشه؟! یا می تونه شرح احوالات باشه؟!
نه من هنوز قهرم باهاش.. منت هم بکشه نمی پذیرم.. ولی خب آدم وقتی قهره دلیل نمی شه که حرف نزنه!!! می شه، هان؟ D:
هرروز یه نشون، فقط همین ;)