شهر لرزید
فقط همین
با شنیدنش
دل من هم
همه ی این ها یک لحظه بود
این که تو هنوز توی این شهر لعنتی هستی
همان خیابان ها
همان کارها
همان حرف ها
همه اش یک لحظه بود
که خیال کنم هستی
یک لحظه بود
که همه ی همه ی لرزیدن های این چند روز را
یک جا، یک آن، همه اش یک گوشه از دلم حس شود
درست مثل آخرین باری که شنیدمت
درست مثل وقتی که تمام سهم من از بودنت
لرزیدن گوشی لعنتی توی دست هایم بود
همه اش یک لحظه اتفاق افتاد
و بعد خوب یادم آمد که رفته ای
باید اعتراف کنم
نبودنت آرامم کرد...
.
.
.
.
.
.
.
چند سال پیش را درست یادم نیست
ولی امروز بی گمان دنیا تمام شد!
11 شهریور
باید اعتراف کنم
نبودنت آرامم کرد...
.
.
.
.