بی ربط نوشت: دیگه این قدر به درِ بسته خوردم که باورم نمی شد این یکی رو باز کرده باشم!!!
.
بعضی آدم ها و قصه هاشان سناریویی تکراری است
دائم و همیشگی!
اولین قصه اش را می شنوی
بعدی را به چشم می بینی شبیه همانی است که شنیده بودی
بعدی را می فهمی و باز هم شبیه
این یکی را می گویی نه دیگر همانی نیست که بود ولی خب دریغ...
بعدی را حدس می زنی و درست از آب در می آید..
.
.
باید در رزومه ها دیگر بنویسم بی کار! این را امروز پی بردم D:
.
.
خدا کند به خیر بگذرد.. شدیداً نگرانم.
.
.
بی ربط نوشت را اول نوشتم چون مهم تر از خود متن بود!
در ادامه:
مــن زخــمهــای بــینظیــری بــه تــن دارم
امــا
او مهــربــانتــریــنشــان بــود
عمیــقتــریــنشــان
عــزیــزتــریــنشــان !
بعــد از او آدمهــا
تنهــا خــراشهــای کــوچکــی بــودنــد بــر پــوستــم
کــه هیــچکــدامشــان بــه پــایش نــرسیــدنــد
بــه قلبِ من هم!
"رویا شاه حسین زاده (با کمی تغییر)"
.
.
.
این رو هم دوست داشتم:
"آن کس که اسب داشت
غبارش فرو نشست
گردِ سُم خران شما نیز بگذرد!"
شاید به خاطر واژه ی خرش D:
.
.
.
این یکی هم بد نیست:
"چشمانت را می بندی و می پنداری که بهتر می بینی : تنها همانی را می بینی که مغزت فرمان می دهد که ببینی..."
.
.
.
این رو هم داشته باشین تا بعد:
"غمزه چشم بهانهست و زان سو هوسیست
و آنک او در پس غمزهست دل خست کجاست"