لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

دیدارها ی دوباره

8 سالِ گذشته بود !!! تو حیاط مدرسه (راهنمایی بودیم) دور هم جمع شده بودیم و با بچه ها قرار گذاشتیم که ۸۸/۸/۸ همگی دور هم جمع بشیم... مونده بودیم سر ساعت که چه ساعتی... گفتیم همون ساعت هشت باشه که قاطی پاطی نکنیم٬ حالا بنده می فرمودم ۸ شب، یه سری از بچه ها می گفتن نه ۸ صبح! بندگان خدا فکر می کردن همون دختر دوازده ساله می مونن که ننه باباشون رخصت بیرون رفتن اون موقع شب رو بهشون نمی ده! یکی از بچه ها می گفت بنده که بیست ساله بشم بچه بغل می یام این جا!!! تا پارسال که ازش بی خبر نبودم٬ داشت با بی اف n امش قرار ملاقات می ذاشت و هنوز آبی از آب تکون نخورده بود... شماره اش هم گم کردم که بهش خبر بدم!

از مدرسه و آدمهاش خاطرات خوشی ندارم! غیر از دو سه نفری که باهاشون صمیمی بودم. اما از بقیه حتی دل خوشی هم ندارم! خب به هر حال فردا صبح با مهشب داریم می ریم ببینیم کی یادش مونده و کی...!


با این که شاگرد خوبی برای معلم هام بودم اما بچه ی مدرسه نبودم، همیشه به یه بهانه ای می پیچوندمش... از امتحان ها حالم به هم می خورد، برای همین هیچ وقت درس نمی خوندم اما نمی دونم معجزه می شد یا یه چیز دیگه! معدلم از 19.5 پایین تر نمی یومد...! حالا که فکرش رو می کنم می بینم دوران مدرسه، مخصوصا راهنمایی، دوران شکنجه بود تا... اما باز هم امیدوارم فردا همگی بیان و بهمون خوش بگذره



صبح با بد قولی مهشب راهی شدم... دور و بر هشت بود که رسیدم! یه ده دقیقه ای الافی و بعدش بهناز (دیشب باهاش تماس گرفته بودم) اومد... بعد از خوش و بش و چه خبر و کجا بودی و هستی و ازدواج کردی نکردی و از این حرفا، مهتاب (مهشب باهاش تماس گرفته بود) هم با ماشین (دوقدم راه رو با ماشین اومده بود «آیکون خاموش داره از حسودی می ترکه») اومد...  ازش کم و بیش با خبر بودم و وقت گذشت به دست انداختنش  موقع پارک کردن(البته دوستانه)... «آیکون آی جیگرم خنک شد» بعد هم مهشب خانوم با نیم ساعت تأخیر تشریفشون رو آوردن!!!! خلاصه آقا دور هم بودیم که مهشب و مهتاب کله ی صبح جمعه هوس شیرینی کردن و هرچی ما می گفتیم بسته است، بابا بی خیال، اونا چهارتا پاشون رو تو یه کفش کرده بودن که شیرینی می خوایم، آخرش هم رفتن و دست خالی برگشتن (آی خندیدم، آی خندیدم (آیکون خنده های شیطانی). من هم توی این مدت به دوست صمیمی اون دورانم که فقط با دیدن اون به وجد می اومدم و بهانه ی اومدنم هم نود درصد نفیسه بود تماس گرفتم که بابام جان پَ «pa» چرا نیومدی... با یه صدای خواب آلود جواب دادن یه جا دعوتیم.... منو بگو دوتا شاخ درآوردم آخه کله ی صبح اون هم از نوع جمعه اش!!!! لابد صب

حانه دعوت بودن و ما خبر نداشتیم... خلاصه کشش ندادم و خدافظی کردیم... مونده بودیم چهارتایی که سیریش مهتاب شدیم به مهسا و الهام و الهه باید بگه که بیان (دستا همه بالا    زوجه شده مهسا) مهسا جون هم تا باهاشون تماس گرفتیم منزل رو ترک کردن و سه سوته با دویست شیشون تشریف فرما شدن «آی من سوختم، سوختم» مهسا یکی از شروشورترین بچه های کلاس بود که حالا که شوهر فرموده  بودن  کمی سر به راه شده بودن! اما باز هم شیطنت های قدیم از حرکاتش پیدا بود!!! پنج تایی بودیم که... اکرم رفیق شفیق مهشب خانوم هم تشریش آوردن... آخیی، تنها کسی که احساسانه شدن اکرم جون بودن... مهشب از این ور بدو، اکرم از اون ور بدو... تالاپ خودشون رو انداختن تو بخل هم...(آی عاشق لحظات عاطفی ام) بعد هم اشک تو چشای اکرم جمع شده بود. اکرم خانوم هم، بله، از دست رفته بودن... یک سال بود که ازدوج یزدوج ازدواج و از این مباحث قند و نبات و اینا... خلاصه اش کنم که الهام جون هم با دختر عمه اشون اومدن و ایشون هم، بله. تازه ساکن شیراز بوده و از شانس خوف ما عیدیه اومده بودن دیدن مامانش اینا!!! وارد مدرسه شدیم، معلوم نبود ما بزرگ شده بودیم یا مدرسه کوچولو!!!! راهرو ها، کلاس ها... یه جورایی اونروزا برامون درندشت بود اما حالا یه جور احساس خفگی بهمون دست می داد! کلاس ها نیمکت ها... یادش به خیر! بعد از یه مدت مریم و سمانه هم اومدن (اونها رو هم بهناز بهشون خبر داده بود)، ماشاا... هزار ماشالا سی و خورده ای ساله می زدن... نه که فکر کنین ازدواج و این خبرا نه!!!! به قول خودشون ترشیده مونده بودن اما هشتاد قلم آرایش بدتر از بدشون کرده بود!

محبوبه (یکی از بچه های دبیرستانی) با الهه تماس گرفت که ساعت چهار روبه روی دبیرستان (خداییش این یکی رو اصلا و ابدا یادم نبود. قرار شد با مهشب و الهه یه سر اون طرف هم بریم. یه سری از بچه ها جدا شدن و ما هم از مدرسه خارج شدیم رفتیم یخمک خریدیم (به یاد قدیم ندیما) معده ی من که سوراخ شد تا تموم شد... لاجون شدیم، والله، اگر نه که اون روزا ده تا ده تا می خوردیم، این ریختی هم نمی شدیم... آقا سرتون رو درد نیارم مریم جون با الهه (رفیقی که اوایل با هم صمیمی بودیم و بعدش اختلاف عقاید«فکر کن عقاید دو تا بچه ی راهنمایی که دهنشون بو شیر می ده و کله اشون بو قرمه سبزی» باعث شد سه سال شاید هم بیشتر با هم قهر باشیم و به نوعی از هم حالمون به هم بخوره) تماس گرفتن و ازشون دعوت کردن که بیان! آی دلم می خواست بدونم کجاست و چه می کنه.... ایشون هم از مریم و سمانه کم نداشتن... ولی واقعا از حضورش کیف کردم... (جدی می گم یه جورایی خرکیف شدم) آقا این سه نفر هر شب یه پارتی تشریف می بردن (آی این پسرا رو هم می تیغیدن، جیگرم خنک شد، یکی باید جنس ذکور رو سرجاشون بشونه، ما که از این هنرا نداریم باشد تماشاگر هنرنمایی دیگران باشیم). ساعت یازده دوازده بود که از هم جدا شدیم و من موندم و مهشب و قرار بعد از ظهر! (بخیه اش هم برای فردا شب می تعریفم) فعلا زت زیاد

 

 

نتیجه ی اخلاقی: فقط من و مهشب یادمون بود و به بقیه هم خبریدیم اگر نه که قرار ارموز بی قرار ارموز