گلوم می سوزه، چیزی نتونستم بخورم، بی حالم... اما مشتاق شنیدن حرف هایی که هر جایی نمی شه شنید. رفتم اون جلو... قبولش دارم، حرف هاش رو، رفتار و افکارش رو... یه بویی می یاد، گلوم بیشتر می سوزه. حواسم رو بیشتر جمع می کنم، بوی سیگار امونم نمیده، دارم خفه می شم. می گم حالم بد شد، می گه به بنده ی خدا تهمت نزن!!!!!! نمی تونه طاقت بیاره، سر یه کلاس دوساعته زمان استراحت می ده!!!! برمی گرده، دیگه نه حواس برام می مونه نه... اما دوباره گوش می دم، مشتاق شنیدنم...
گلوم داغونه، دیگه حرف هم نمی تونم بزنم!
پ.ن: کاش سیگار هم بی قانونی بود و قابل جریمه...