لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لحظه ی آخر

ساحت عشق به من می آموخت

که دل و عقل چه نبردی دارند

لحظه ای نیست که عقل

نشود چیره بر این نازک نام

لیک وندر آن لحظه ی آخر می سپردند همه گوش به عقل

و صدای دلم از خاکستر درد می نالید

ناگهان دیدم من

که چه ها کرد دل من با خنجر عقل

دل من هیچ طرفدار نداشت

تیغ برنده ی احساسم

آن چنانی به سرم رفت فرو

که دگر هیچ نماند

و غرورم انگار

با همه ی آن قدرت

رفت که رفت

دل من با چه هیاهو می کرد؟

نه صدای تشویق

نه نوای مهری

این چه پیغامی بود که بلرزاند دلم

هر چه فخر و شهرت

از آن برد که داشت

هاتف گم نامم

برد که برد!