.
.
.
ساحت عشق به من می آموخت
که دل و عقل چه نبردی دارند
لحظه ای نیست که عقل
نشود چیره بر این نازک نام
لیک وندر آن لحظه ی آخر می سپردند همه گوش به عقل
و صدای دلم از خاکستر درد می نالید
ناگهان دیدم من
که چه ها کرد دل من با خنجر عقل
دل من هیچ طرفدار نداشت
تیغ برنده ی احساسم
آن چنانی به سرم رفت فرو
که دگر هیچ نماند
و غرورم انگار
با همه ی آن قدرت
رفت که رفت
دل من با چه هیاهو می کرد؟
نه صدای تشویق
نه نوای مهری
.
.
.
این چه پیغامی بود که بلرزاند دلم
هر چه فخر و شهرت
از آن برد که داشت
هاتف گم نامم
برد که برد!