لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

لابه لایِ لای لایِ دل

و ندا آمد لب بسته بپوی "سپهری"

زبان حق

این منم، من تارک دنیای ویرانی

من، اسیر خامه ی این شهر سیمانی

بی نهایت دردها مانده است و راهی نیست جز:

لب فرو بستن، به حال خود رها کردن

درد مانده است و نمانده هیچ درمانی

تا زبان را حق بگردانی

ناحقان تیری ز جور خود

در گلویت باز می رانندو

حرف تو نا آمده سرکوب می ماند